شهر مادری:اندیمشک

متن مرتبط با «بر باد رفته» در سایت شهر مادری:اندیمشک نوشته شده است

نود قلبی که فقط برای ما قلب درد داشت

  • نیلوبلاگ

    تا به حال سال تحویل کربلا بوده اید؟میخواهم بگویم ۹۵ اینقدر خوب شروع شد. از اواخر فروردین بود که آن روی سگش را نشانمان داد.گوشی ام را در اتوبوس دزدیدند.اردیبهشت مقاله ام رد شد و درخواست اصلاحش برایم آمد.چه قدر وقت داشتم؟فقط یک هفته.عنوان مقاله چه بود؟تشبیهات موجود در دیوان ناصر خسرو.با بدبختی سر موعد...

    ادامه مطلب
  • برای شما خوب ها

  • نیلوبلاگ

    برای شما می نویسم.شمایی که همیشه شرمنده ی محبت هایتان بوده ام.از اعماق قلبم دوستتان دارم.حسم را درک می کنید که چطور وقتی از همه جا می بُرم پناه می اورم به اینجا؟حسم را درک می کنید وقتی شادم دلم می خواهد تک تکتان را مقابلم ببینم و تکه ای از شادی کوچکم را کف دستتان بگذارم؟حسم را درک می کنید وقتی می گو...

    ادامه مطلب
  • بر باد رفته

  • نیلوبلاگ

    حالا که روی پله های طبقه سوم دانشکده چمباتمه زده ام ،به این فکر می کنم که آیا آرزوی من این دوشنبه های لعنتی بود؟بعد به خودم جواب می دهم نه ولی می گذرد،می گذرد،می گذرد،می گذرد ،می گذرد و سعی می کنم آرام تر شوم.تقریبا دو ماه است که دوشنبه هایم همین قدر مزخرف شروع می شود....

    ادامه مطلب
  • یاد باد آن روزگاران

  • نیلوبلاگ

    بچه که بودم زیاد امامزاده صالح می رفتیم.خاله های بابا جوان تر بودند و بیشتر حوصله ی بیرون رفتن داشتند..مامان هم بیشتر از حالا وقت داشت.آن موقع ها باباجون هم سر ِ کار می رفت ، پس مامان شکوه دائما دلشوره ی زودبرگشتن را نداشت.من هم کوچک بودم.خاله اعظم و شوهرش با آن پیکانِ یخچالی رنگ، می آمدند دم ِ خانه ی ما. بعد من و مامان و مامان شکوه سوار می شدیم تا برویم زیارت.سبدِصورتیِ پر از تخم مرغ آبپز و خیارشور و گوجه فرنگی و نان را هم می گذاشتیم صندوق عقب ماشین.بعد شوهر خاله اعظم می آمد و درِ صندوق را با ک...

    ادامه مطلب